طالقان حلال مشکلات!
در خبرها خواندم که فرماندار طالقان فرموده اند : «با احداث راه طالقان به تنکابن، از بار ترافیک جاده چالوس و رشت کاسته خواهد شد.» برایم جای سوال است و در ذهنم علامت سوال. چرا مسئولین به طالقان به چشم حلال مشکلات دیگر نقاط کشور می نگرند و خود طالقان و مردمانش را نمی بینند؟ سد طالقان ساخته شود تا مشکل آب شهر تهران و دشت قزوین حل شود. جاده طالقان به تنکابن ساخته شود تا مشکل ترافیک جاده چالوس حل شود. مزارع و مراتع طالقان باغشهر و شهرک توریستی شود و بر شاه البرزش تله کابین احداث شود تا اوقات فراغت اهالی استانهای همجوار مخصوصا اهالی پایتخت، پر شود و الی آخر! در این میان کدام کار را برای حل مشکل اهالی طالقان و بالا بردن سطح رفاه آنان انجام می دهید؟ اصلا اهالی طالقان را می بینید؟!!
طالقان پاک و زیبا
دو هفته پیش در برنامه ای برای جمع آوری زباله های پراکنده شده توسط برخی گردشگران بی فرهنگ و بعضی اهالی بی تدبیر طالقان در اطراف دریاچه سد، که توسط گروه طالقان بهشتی دیگر ساماندهی شده بود، به همراه جمعی از فامیل و دوستان، شرکت جستیم. زباله های دو نقطه از اطراف سد، یکی در مزرعه روستای تکیه آرموت و دیگری در مزرعه دشت عطار به همت حدود 60-70 نفر از دوست داران محیط زیست طالقان جمع آوری شد. روز این حرکت را جمعه تعیین کرده بودیم تا جمع آوری زباله در حضور گردشگران بی مبالات، شاید باعث خجالت و شرمندگی آنان شود. من نیز افتخار همراهی با این حرکت زیبا را داشتم و جرقه های که از نوروز امسال برای تدوین حرکتی همگانی برای جمع آوری زباله های پراکنده شده در مزارع روستای باریکان، در ذهنم زده شده بود به طراحی پروژه ای منجر شده که ان شاءالله به زودی رونمایی خواهد شد. به امید طالقانی پاک از زباله.
ننجون
ننجون هم رفت. همه ما هم روزی خواهیم رفت. سرنوشت همه ما رفتن است. یکی امروز. یکی فردا. یکی ... . ننجون به دوره ما تعلق نداشت. به دوره پول و تجمل و زرق و برق زندگی شهری. دوره ویلا سازی. دوره ماهواره و موبایل و لپ تاپ. دوره هایپر استار. نه ننجون متعلق به سادگی پاکی بود که امروز دیگر وجود ندارد. و صد حیف. دوره ای که با حداقل ها زندگی می کردند. دوره ای که طمع مال دنیا نبود. دوره ای که همه با هم مهربان بودند. دورانی سپری شده. یادم می آمد، آن سالها، همان سالهای پایانی دوران سپری شده، که سالهای آغازین زندگی ما بود، گاهگاهی همراه پسر خاله ام امید، به خانه اش می رفتیم. مهربان بود و صمیمی. اصرار می کرد که حتما دقایقی مهمانش باشیم. کودکی خرد بودیم و اما او همچون بزرگمردانی محترم به ما احترام می گذاشت. احساس بزرگی می کردیم در منزلش. موقع رفتن هم گردویی به ما هدیه می داد. گرانبها ترین سرمایه اش بود. همان را تقدیم ما می کرد.
چند روز پیش در روزی سرد، که سرمایش در عمق جانمان نفوذ می کرد، پیکر پاکش در خاک پاک زادگاهش طالقان، آرام گرفت. پاک از دنیا رفت. با پاکان روزگار هم محشور می شود ان شاءالله.
حکایت آن گربه سیاه
با توجه به اینکه قرار نیست هیچ چیزی در این مملکت درست کار کند و اینکه من مطلب حکایت آن گربه سیاه را در جای دیگری تایپ کرده بودم، امکان کپی پیست کردن آن توسط هیچ مرور گری در پرشین بلاگ وجود ندارد! امیدوارم مشکل بزودی حل شود و من مطلب قول داده شده را منتشر کنم.
حکایت آن سنگ قبر عجیب
24 سال قبل در یکی از روستاهای طالقان، محله ای به نام چهارپاره، محل جمع شدن خانمهای روستا و شستشوی ظروف بود. جوی آبی بود و سایه درختی و محلی برای نشستن. چند سال قبلترش سنگ قبر قرمز رنگی را از یکی از مزارع اطراف آن روستا آورده بودند که شکل عجیبی داشت. سنگ سه دندانه بر بالای خود داشت. شبیه برج و باروی قلعه بود انگار. سنگ را بر سر جوی آب نهاده بودند تا آبی که پشت آن جمع می شود؛ شستن ظروف را آسانتر کند. چند سال بعد اما سنگ ناپدید شد و نگارنده این سطور آن را ندید. سرنوشت آن سنگ هم مثل ظاهرش مرموز و اسراآمیز شد! تا چند روز پیش که در یکی از سایتهای خبری، مطلبی خواندم در مورد وجود سنگهایی مشابه با آنچه در دوران کودکی در آن روستا دیده بودم. سنگها در روستایی در الموت بودند و ظاهرا به پیروان فرقه اسماعیلیه و حسن صباح تعلق داشتند. یاد آن سنگ عجیب دیده شده در دوران کودکی افتادم. راستی آن سنگ الان کجاست؟
نظرات ()
